طلب عشق
عاشقان را طلب عشق ز دنیا وا داشت
دل دیوانه شان را به جهان رسوا داشت
از بر دیدن آن صورت و سیمای جمیل
از سحر تا به شبش بر گذرش سکنا داشت
چون برون شد ز در خانه رخ زیبایش
رنگ صورت خبر از راز دل شیدا داشت
عاشق آن دم که به معشوقه خود می نگریست
بی گمان در دل خود تاب وتبی والا داشت
تا که خورشید غروبید و مه نو رویید
علم غم به دل بی کس خود بر پا داشت
در غم هجر و فراغ رخ مه گونه دوست
سر شب تا به سحر در دل خود احیا داشت